غصه ها روزی بسر می آید و من نیستم
شام غمها را سحر می آید و من نیستم
آفتابم پشت در می آید و من نیستم
از گل زهرا(س) خبر می آید و من نیستم
دوستی ها رخت بست و باوفایی مرده است
در میان آشنایان آشنایی مرده است
شب چه تاریک است گویا روشنایی مرده است
عاقبت نور بصر می آید و من نیستم
آن که از خوبان عالم یک تنه دل می بَرَد
آن که هر مغروق را سالم به ساحل می برد
آن که با خود شادمانی را به منزل می برد
عاقبت با صد هنر می آید و من نیستم
آن که بی او عمر من با سختی و محنت گذشت
لحظه لحظه عمر من با غبطه و حسرت گذشت
در فراقش عمر من در گوشه ی عزلت گذشت
روزی اما از سفر می آید و من نیستم
جان بده در پیش پایش عاشقانه جای من
شِکوِه کن از او به شکلی دوستانه جای من
بار غم ها را بریز از روی شانه، جای من
نور چشمانم اگر می آید و من نیستم
بعد از آن که بار غم از من توانم را گرفت
عاقبت وقتی که عزراییل جانم را گرفت
ممتحن وقتی که برگ امتحانم را گرفت
دافع انواع شر می آید و من نیستم
چون که در امر ظهور حضرتش تعجیل نیست
چون تماشای رخ او قابل تحصیل نیست
می روم کار جهان با رفتنم تعطیل نیست
صبح یک روز دگر می آید و من نیستم
من اگر بار گرانم می روم از این جهان
یا اگر نا مهربانم می روم از این جهان
نیست چون تاب و توانم می روم از این جهان
شام هجران را قمر می آید و من نیستم
من ضرر کردم که در این عصر غیبت آمدم
من ضرر کردم که در این شام ظلمت آمدم
من ضرر کردم که در ایام حسرت آمدم
سودها بعد از ضرر می آید و من نیستم
غم مخور ایام غم روزی به پایان می رسد
جان من غمگین مباش آن جان جانان می رسد
دردها را عاقبت دارو و درمان می رسد
موسم فتح و ظفر می آید و من نیستم
عصر ما عصر نفاق و حیله و نیرنگ بود
هر کجای این جهان هر روز چندین جنگ بود
در میان این همه دعوا کُمِیتَم لنگ بود
رافع بیم و خطر می آید و من نیستم
می رسد آن یار و عالم را گلستان می کند
کاخ های ظلم را یکباره ویران می کند
بلکه یک تعریف نو از دین و ایمان می کند
منتظر را منتظر می آید و من نیستم
- ۱۹ دی ۰۴ ، ۰۸:۴۰